مهمونی
فردای روزی که اومدم خونمون، خونه عمو سعید همه دعوت بودیم. خونه عموم نمی دونی چقدر دوره. طبقه بالاست!! بالاخره من و عمو اسماعیل موفق شدیم همدیگر رو ببینیم به احسان و صبا کادو دادم.خیلی خوشحال شدند. بعد همه سر سفره نشستند و من رو گذاشتند نگاشون کنم. اما منم شام می خواستم. مامانم شامش رو نخورد و من رو برد توی اتاق شیر بده. احسان و صبا هم با ما اومدند و شلوغ پلوغ می کردند. من که نفهمیدم چی خوردم!!! خوردم و با همه سرو صدا ها و بغل به بغل شدن ها تا آخر مهمونی گرفتم لالا کردم ...










